![]() |
![]() |
|
| آسمان کویر |
![]() خـوش آمـد گـل وزان خـوشتر نباشد
کـه در دسـتـت بـجـز سـاغـر نـباشـد
غـنـيـمت دان و مـي خور در گلستان
کــه گــل تـا هـفـته ي ديـگر نـبـاشـد
زمــان خــوش دلـي دريــاب و دريــاب
کــه دايـم در صــدف گـوهـر نـبــاشـد
عجـيب راهي است راه عشق کآنجا
کسـي سـر بـرکـنـد کش سر نباشد
بـسـوز اوراق اگــر هــم درس مــائـي
کــه عــلــم عــشــق را دفــتـر نباشد
زمـن بـنـيوش و دل در شـاهـدي بـنـد
که حــسـنـش بــسـته ي زيور نباشد
بـیـا اي شـيـخ و از خــمـخـانـه ي مــا
شرابــي خــور کــه در کــوثــر نـبـاشد
بـنام ايـزد بـتي سـيـمـيـن تنم هست
کـــه در بــتـــخــانـــه ي آزر نــبــاشــد
کـسـي گـيـرد خـطا بـر نـظـم حــافــظ
که هــيـچـش لــطـف در گـوهر نباشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 8:43 توسط امیر مهدی |
|
|
كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند . احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند . انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند . بگوييم : از اينكه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم . نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم . بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود . نگوييم : گرفتارم . بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟ نگوييم : دروغ نگو . بگوييم : خدا سلامتي بده . نگوييم : خدا بد نده . بگوييم : هديه براي شما . نگوييم : قابل ندارد . بگوييم : با تجربه شده . نگوييم : شكست خورده . بگوييم: قشنگ نيست . نگوييم : زشت است . بگوييم: خوب هستم . نگوييم: بد نيست . بگوييم : مناسب من نيست . نگوييم : به درد من نمي خورد . بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟ نگوييم : چرا اذيت مي كني؟ بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد . نگوييم : خسته نباشيد . بگوييم: من . نگوييم: اينجانب . بگوييم: دوست ندارم . نگوييم: متنفرم . بگوييم: آسان نيست . نگوييم: دشوار است . بگوييم : بفرماييد . نگوييم : در خدمت هستم . بگوييم : خيلي راحت نبود . نگوييم : جانم به لبم رسيد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط امیر مهدی |
|
|
شب از نیمه گذشته روتختت دراز کشیدی و هر کاری میکنی که خوابت ببره ولی نمیشه هزاران هزار فکر به مغزت هجوم اورده که باعث شده خواب از سرت بپره و حالا حالا ها هم بر نگرده تمام بدنت کوفته است ودرد میکنه نبض بدنت تند میزنه تیک تاک ساعت هم همچنان به سمفونی گذر زمان خودش ادامه میده یه آرامش عجیبی همه جارو گرفته نور تیر چراغ برق تو کوچه از توی پنجره به اتاقت تابیده غریزه نیاز به خواب داره بهت میگه بخواب سعی کن بخوابی و لذت خواب رو احساس کنی ولی .............. میری تو فکر دلت می خواد با تمام وجودت خدا رو صدا بزنی و باهاش حرف بزنی ولی اینقدر روح وجسمت آلوده است که حتی حرفت هم نمیاد تو این شب آرامشی هست که کمتر میتونی خدا رو پیدا کنی! و با هاش حرف بزنی حتی ماه هم شب رو کش میده تا بیشتر به این کوچه بتابه یه حسی بهت دست داده نمیدونی چیه تا حالا اینجوری نشده بودی ولی یه حس مبهم وزیبا و دلهره انگیز....... با خودت میگی شاید می خوای بمیری نه........ به گذشته که بر می گردی اینقدر تاریکه که چیزی به جز ظلمت و سیاهی به چشمت نمیاد به آینده نگاه میکنی خودتو تو جاده ای میبینی که اول راه وایسادی و افق اینقدر مبهم و تاره که دو دلی حرکت کنی یا...................؟ کنار جاده یکی و احساس میکنی که داره با نظم خاصی به طرف جلو حرکت میکنه یه چیزی هم با خودش زمزمه میکنه چقدر صداش غمگینه .............. یه آهنگ سوز دارو زیر لبش زمزمه میکنه و تو دلت می گیره ولی نمیدونی چرا هر چی اون قدم بر میداره تو هم با هاش میری یه زمانی به خودت میای که قدمهات با اون همگام شده و دیگه حتی نمی تونی یه لحظه هم ازش دور بمونی چقدر دلت می خواد حالا که داری باهاش میری تو هم با اون همصدا بشی و بخونی ولی نمی فهمی چی داره میخونه بهش میگی میشه یه کم بر گردی طرف من ببینم چی داری می خونی ولی چنان نگاهت میکنه که از گفته ات پشیمون میشی آخه میفهمی اون نمیتونه به عقب برگرده..........خوب تو نزدیک تر میشی و سرتو نزذیکه صورتش میکنی خوشحالی تمام وجودت رو میگیره با هم قدم برمیداری و می خونی .......تیک............... تاک .............تیک..............تاک........ چه حال عجیبی داری یه چیزی تو وجودت داره فوران میکنه عشق...........................؟ سرتو از پنجره بیرون میاری به کوچه سرک میکشی ستاره ها دارن بهت چشمک میزنن صدای قوطی خالی که توی جوی آب افتاده و در اثر برخورد آب با اون صدای دلنشینی رو به گوشت میرسونه........... خدا هم امشب رازی رو تو تاریکی و سکوت شب و تابش ماه پنهان کرده که فقط میخواد با تو در میونش بذاره ................. به آسمون نگاه میکنی خدا رو میبینی که داره از اون بالا نگاهت میکنه و منتظره که تو حرفاتو شروع کنی................. آی عشق....آی عشق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:29 توسط امیر مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:29 توسط امیر مهدی |
|
|
محبت مثل سکه می مونه که اگه تو قلک قلب کسی بیفته نمیشه بیرونش اورد اگه هم بخوای درش بیاری باید اونو بشکونی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط امیر مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک mail آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به احترام مرگ لحظه ها یک عمر سکوت کم است.
|
| آرشیو موضوعی |
|
درباره آران و بیدگل |
|
RSS
|