![]() |
![]() |
|
| آسمان کویر |
|
1- شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئلا را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود. 2- در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». نخواهید توانست بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید. «نورمن وینست پیل» ژان ژل سارتر می گوید : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:43 توسط امیر مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:5 توسط امیر مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:49 توسط امیر مهدی |
|
|
رفتن بیاموز، وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:31 توسط امیر مهدی |
|
|
آواز عـــاشقانــه ی مــا در گــلــو شکست حــق با سکوت بود، صــدا درگـلو شکست دیـــگر دلــم هــوای ســرودن نــمی کــند تــنها بــهانه ی دل مــا در گــلــو شکست ســربـســته ماند بغض گره خورده در دلم آن گــریه هـای عقده گشا در گلو شکست ای داد، کـــس بــه داغ دل بــاغ، دل نــداد ای وای، هــای هــای عزا در گلو شکست آن روزهــای خــوب کــه دیدیم، خواب بود خــوابم پــرید و خاطره ها در گلو شکست "بــادا" مــباد گــشت و "مبادا" به باد رفت "آیــا" ز یـاد رفت و "چـرا" در گلـو شکست فــرصت گــذشت و حــرف دلم ناتمام ماند نــفــرین و آفــرین و دعــا در گلو شکست تــا آمــدم کــه بــا تــو خـــداحـافظی کنم بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست!
قیصر امین پور روحش شاد و یادش گرامی باد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط امیر مهدی |
|
|
هر جا قدم میگذارید بذر عشق بپاشید و قبل از همه در خانه خودتان.به فرزندان خود ، به همسر خود ، به همسایه های خود ، به هموطنان خود ، به مردم دنیا عشق بورزید... نگذارید کسی از پیش شما برود مگر اینکه خوشتر و امیدوارتر از وقتی باشد که نزد شما می آید. حضور زنده و مجسم محبت خدایی باشید. محبت را در لبخند ، در چهره ، در چشمها و در سلام گرم خود به دیگران پیشکش کنید. " مادر ترزا " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 7:42 توسط امیر مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک mail آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به احترام مرگ لحظه ها یک عمر سکوت کم است.
|
| آرشیو موضوعی |
|
درباره آران و بیدگل |
|
RSS
|